خرید بک لینک

یا مُدَبِّرُ

روز عیدفطر، بعد از نماز، راه افتادیم. چند ماشین شدیم و انداختیم توی جاده. خانواده ما و خانواده دو تا عمه کوچکترها. من و سه برادر کوچکتر با هم بُر میخوریم توی یک ماشین. دوست دارم با این سه تا بودن رو. بیشتر از بقیه حرفم رو میخونن و حواس شون به خواهر بزرگترشون هست، منم سعی میکنم دوست تر و همراه تر باشم. فازمون شبیه تره و سلایق مون بیشتر به هم میخوره. مثلاً از لحاظ بعضی شنیدنی ها و جالبیات و موضوعات پیگیری. هنوز به عوارضی نرسیدیم که میگم: «میدونین یکی از اعمال امروز خوندن دعای ندبه س؟! بخونیم؟» میگن: «چراکه نه؟!» کتاب دعای آبی رنگم رو میدم دست یکی از پسرها. شروع میکنه به خواندن.
شاید این اولین باری باشه که اینطور دارم به این دعا دقت میکنم و معنی رو درک میکنم. قبل از این، هروقت هم که سراغش رفته ام، فقط خواسته ام خوانده شود و زودتر برسد به صفحۀ آخر. باعث شرمندگی ست البته اما از بس که بلند بودنش توی چشمم بود و خواب سر صبح جمعه اسیرم میکرد و دست و پایم را میبست، نمیتوانستم دل بدهم به دعا.
داداش کوچیکه شروع میکنه به خوندن. وسط های دعا مکث هایی میکنه و از معنی میگه. حاشیه میزنه و چیزهایی که شنیده یا خونده و مرتبط میبینه برامون نقل میکنه. هر کدوممون هم چیزی به نظرمون میاد میگیم.
یک حس خوبی همراه منه...
اشاره ها و استفاده از آیات قرآن توی دعا، قابل توجه ئه.
همون اوایل دعا، بعد از حمد خدا و درود بر محمّد و آل او و گفتن از نبوت انبیا و هدایت بشر، میرسه به پیامبر آخر و اهل بیتش. که «از هر پلیدی دورشان کرد و پاک و مطهرشان گردانید... لِیذْهِبَ عَنْکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکمْ تَطْهِیرا.....»
که اجرِ رسالت بندۀ برگزیده اش رو موّدت اهل بیتش قرار داد. «بگو من از شما براى رسالت پاداشى جز مودّت نزدیکانم نمى خواهم ... قُلْ لا أَسْئَلُکمْ عَلَیهِ أَجْرا إِلا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَى، همان هم به سود خود شما...»
و میرسه به علیعلیه السلام و وصف های رسول خدا برای او. همان صفحات اولِ دعای ندبه.
همان جاهاست که مشخص میکنه علیعلیه السلام کیه؟ نسبتش با رسول خدا چیه و کجای قصه ست؟
حرفِ رسول خداست که میخونیم و میشنویم...كه میگه:
«هرکه من سرپرست او بودم، على سرپرست اوست... مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِی مَوْلاهُ
خدایا! دوست بدار کسیکه على رو دوست بداره د،و دشمن بدار دشمنش رو... اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ
یارى کن هرکه او رو یارى کنه و خوار کن هرکه وا گذاردش.... وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ
هر که من پیامبرش بودم، پس على فرمانروا و امیر اوست.... مَنْ کنْتُ أَنَا نَبِیهُ فَعَلِی أَمِیرُهُ
من و على از یک درخت هستیم.... أَنَا وَ عَلِی مِنْ شَجَرَةٍ وَاحِدَةٍ
جایگاهش نسبت به من مثل جایگاه هارون به موسى ست.... أَحَلَّهُ مَحَلَّ هَارُونَ مِنْ مُوسَى
حدیث منزلت ه. یادم میافته به ماجرای غزوه و جاگذاشتن حضرت در شهر و شیطنت بعضی كه؛ «لابد پیامبر علی رو دوست نداشته که گذاشتش در شهر و به جنگ نبردش». پیامبر اما پشتش در آمده بود و خيالش رو راحت كرده بود كه: «تـو برای من، به منزلۀ هارون نسبت به موسی اى، جز اینکه پس از من پیامبری نیست... أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلا أَنَّهُ لا نَبِی بَعْدِی» عین موسی که رفت به طور و هارون رو گذاشت جانشین. همین ها میگه که صحبت از جانشینی علی علیه السلام، صحبت روزهای آخر پیامبر نبود. حرف تازه نبود. توی همۀ مسیر بود، همۀ سال های رسالت. علی بود که دوشادوش پیامبر بود. که «ایمان با گوشت و خونش آمیخته شده بود، چنانچه در مورد پیامبر هم. الْإِیمَانُ مُخَالِطٌ لَحْمَک وَ دَمَک کمَا خَالَطَ لَحْمِی وَ دَمِی»
غدیر حرف تازه ای نداشت، تکرار حرف ها بود و اتمامِ حجّت. وگرنه حرف ها گفته شده بود، از همون اولین مجلسِ خصوصی دعوت اقوام تا آخر. پیامبر گفته بود و گفت... غدیر شد که کسی نیاد بگه: «ئه! من نمیدونستم! نشنیده بودم!»
داریم دعا رو تیکه تیکه میخونیم و موندیم توی فضائل امیرالمؤمنین. سر ذوق اومدیم از وصف حضرت. محمدمهدی برمیگرده میگه: «روایت هست که میگه ذکر و یاد و گفتن و خوندن فضیلت های حضرت عبادته. که مجالس تون رو به ذکر فضائل علی علیه السلام زینت بدید...». دلمون روشن میشه..
میخونه و میخونیم و میشنویم و میگیم و یاد میگیریم.
«من شهر علمم و على در آن شهر است ،پس هر که اراده شهر علم و حکمت کند ،باید از در آن وارد شود... أَنَا مَدِینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِی بَابُهَا فَمَنْ أَرَادَ الْمَدِینَةَ وَ الْحِکمَةَ فَلْیأْتِهَا مِنْ بَابِهَا»
«تو برادر و جانشین و وارث منى.... أَنْتَ أَخِی وَ وَصِیی وَ وَارِثِی»
«گوشت تو از گوشت من و خونت از خون من، صلح با تو، صلح با من و جنگ با تو، جنگ با من ئه.... أَنْتَ أَخِی وَ وَصِیی وَ وَارِثِی لَحْمُک مِنْ لَحْمِی وَ دَمُک مِنْ دَمِی وَ سِلْمُک سِلْمِی وَ حَرْبُک حَرْبِی»
علی بود که گوشت و خون و نفس و جان پیامبر بود. (خود خدا هم توی آیۀ مباهله گفت.)
این دعای ندبه است که اینطور از علیعلیه السلام میگه. علی علی علی.... تا میرسه به وصف انتظار. به پرسش ها. به "أینَ ...." گفتن ها.
و من فکر میکنم به وقت های سفارش شده برای این دعا. به جمعه های انتظار. به عید فطر و عید قربان و عید غدیر... هیچ چیزش بی حکمت نیست. غدیر و علی. عید و ندبه و ندبه و ندبه...
عیدها هم ندبه دارند، ندبۀ انتظار... که شیعه تا امامش نیاید، غربت دارد. عیدش، عید نیست. غصه دارد. شادی اش، شادی واقعی نیست..
و انتظار و ندبه، چاشنی عیدهای ماست... أَینَ بَقِیةُ اللَّه....؟

* یادداشت به تاریخ 20 مهر سال 93، برای روز عید غدیر، نوشته شد و به خاطر مشکل بلاگفا پریده بود و حالا برای عید فطر سال 96، دوباره میآورم.

* بندهای عربی از متن دعا آمده. دعای ندبه را دانلود کنید و بشنوید (من با صدای فرهمندش را دوست تر دارم چه اینکه با این صوت فهمیدم اصلاً آنقدرها هم که من پیشتر فکر میکردم، طولانی نیست. تازه همین که چندبخش بودن موضوعی اش را ببینید، راحت تر هم میشود)


برچسبها: یا اباصالح المهدی ادركنی
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۶ساعت 8:10 توسط نجوا |

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 20:42

صفحه بندی