خرید بک لینک

يا شافِيَ مَنِ اسْتَشْفاه

چهارشنبه بعدازظهر بود که زنگ زدم به مامان که؛ «اگه کسی نیست پیش آقاجون بمونه، من میتونم بمونم». دیدم استقبال کردن و گفتن: «پس اگه میتونی، زنگ بزن به بابات و هماهنگ کن، دارن میان که آقاجون رو ببینن، تو هم باهاشون بیا»
با بابا رفتیم بیمارستان. بعد از سفر نشده بود برم ببینم شون. از آسانسور که خارج شدیم، آقاجون روی ویلچر و مامان روی صندلی نشسته بودن توی محوطه و داشتن با دو تا همراه بیمار دیگه صحبت میکردن. رفتم آقاجون رو بوسیدم. گویا با ویلچر آورده بودن بگردوننشون که هوا عوض کنن و همه ش روی اون تخت نباشن. آقاجون منم که اهل معاشرت و خوش برخورد. مامان بنده خدا کلی خسته حال بود ولی باز به رو نمیاورد، راهی شون که کردم، هنوز چهل دقیقه ای تا غروب مونده بود و آقاجون هم خسته نبود که بره توی تخت. گفتم: «بچرخیم آقاجون؟» گفت: «هرچی شما بگی؟» گفتم: «هرچی شما امر کنید» بعد بلند شدم و شروع کردم به هول دادن ویلچر. تو ذهنم میگشت که از چه کجا حرفی بزنم که خوب تر باشه، چیز درست و حسابی ای به ذهنم نیومد، یهو یادم افتاد که آقاجونم شعر دوست دارن. شروع کردم شعر خوندن. حس خوبی داشت. تو حافظه میگشتم تا شعرهایی که حداقل چند بیت ازشون رو حفظم و احتمال میدادم برای آقاجون هم آشنا باشه، بخونم. از موسی و شبان و علیمردان خان تا دیباچه گلستان و یک دو حکایتش رو مرور کردیم. بعضی ها رو هم دوبار خوندیم حتی. من میخوندم و آقاجون کامل میکردن،
مثلا من میخوندم:

گِلی خوشبوی در حمام روزی
آقاجون جواب میدادن:
رسید از دست محبوبی به دستم
من: بدو گفتم که مُشکی یا عبیری
آقاجون: که از بوی دلآویز تو مستم
من: بگفتا من گِلی ناچیز بودم
آقاجون: ولیکن مدتی با گُل نشستم
من: کمالِ هم نشین در من اثر کرد
آقاجون: وگرنه من همان خاکم که هستم
دم غروب که شد رفتیم تو اتاق و کمک خواستم تا بذارن شون رو تخت و اذان رو گرفتم براشون. بهم میگفت: «شعر خیلی خوبه. آفرین که انقدر شعر بلدی. این شعرها رو به ترتیب الفبا تو یه دفتر یا تقویم بنویس، تا یه مجموعه کامل و خوبی بشه و تو مشاعره قوی باشی و کسی به پات نرسه»
این توصیه رو آقاجون همیشه از بچگی بهم میکردن، اما هر بار تنبلی غلبه میکرد و پشت گوش مینداختم، ولی این بار مصمم شدم که آماده کنم و استارتش هم زدم. میخوام وقتی حالشون بهتر شد بهشون نشون بدم.
راستی اینم بگم که آقاجون پیش بابام کلی از من و شعر بلد بودنم تعریف میکردن. حس خوبی داشت برام از ته دل بهشون میگفتم: «ولی اینا رو از شما داریم ها، هرچی که اهل این شعر و اینا شدیم، به خاطر شماست، متشکرم ازتون»
الحمدلله....

پی نوشت: قطعاً سختی پیری، بیماری و درد (چه برای خود فرد و چه عزیزانش)، خیلی سخته و حتما هم از امتحانات الهی ست، که آدمی رو در سختی آفرید... دعا کنید که خود خدا صبر و شفا و سلامتی رو بهمون عنایت کنه...

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: جمعه 23 آذر 1397 ساعت: 4:37

صفحه بندی