يا مَنْ لا يُقَلِّبُ الْقُلُوبَ إِلا هُو
نشسته بودیم و با هم غصه میخوردیم. غصۀ دل های مردم زمانه و مملکتمان را که انقدر پر از کینه و تنفر شده.
میگفتم: "فکرشو کن پیامبر ما وقتی اومدن، دل های مردم رو به هم نزدیک و نزدیک تر کردن، مردمِ جاهلیتی که پر از کینه و دشمنی بودن نسبت به هم، شدن برادر، شدن دوست، شدن یار... اما حالا چی؟ مملکت ما چی شده بعد سی و هشت سال از انقلاب؟! بعد استقرار حکومتی که قرار بود اسلام ناب محمدی رو اجرا کنه. با مردمی مواجهیم که دل هاشون پر از بغض و کینه و تنفر ه؟! چه این وری و چه اون وری. چه مذهبی و چه غیرمذهبی. تا اونجا که بعضاً به مرگ هم راضی و به خون هم تشنه ن... و این وحشتناکه. اگه از پس ۸ ســال جنگ براومدیم، اگه انقلاب شد، اگه کشته و شهید دادیم و سر خم نکردیم، با همدلی و عطوفت و مهربانی نسبت به هم بود، بی حجاب و با حجاب با هم تو یه صف می ایستادن و حق رو طلب میکردن. حالا این ور میگه چون طرفدارای فلانی، بی دین ها و بی حجاب هان بهش رأی نمیدم، اون ور میگه چون بهمانی تندرو و متحجره بهش رأی نمیدم. چون اونجور حرف رو زد و... ازش متنفرم! و این تنفر رو یه جوری ادا میکنه که من رو میترسونه. البته این وسط قطعاً هنوز آدم های میانه رو و حق طلب وجود دارن اما خب....
دلم پیامبری رو میخواد که بین دل ها صلح و برادری بنا کرد و دشمنی ها رو دورِ دور کرد... دلم شبیه ترین مردمان به اون پیامبر رو میخواد، مردی از نسل او...
اللهّم إنا نشکوا إلیک فقدَ نبینا
و غیبة وَلینا
و کثرة عدونا
و قِلّة عَددنا
و شدة الفتن بنا
و تظاهر الزمان علینا..."
* نگاشته شد در زمان دو روز مانده به انتخابات ریاست جمهوری
برچسب:
نویسنده: حمید یوسفی