خرید بک لینک

يا مُبْدِئَ كُلِّ شَيْ ءٍ وَ مُعيدَه

همین طوری بالا رفتنِ سن و کم شدنِ فرصت ها و اضافه شدنِ مسئولیت ها و محافظه کارتر شدن و بی حوصله تر شدن هامان کافی بود که از نوشتن؛ دور و دورتر شویم که آن اتفاق برای بلاگفا؛ ضربۀ نهایی را زد و یک جور مِلو و یواشی گفت که؛ «بس است دیگر! حتماً باید زور بالای سرتان باشد و توفانی بیاید و همه چیز را ببرد که بالاخره دل بکنید و ببُرید؟! نمیتوانید خودتان مثل بچه آدم و بی صدا دست بکشید و بروید؟!» اطلاعات بلاگفا که آسیب دید و کلی از پست ها پرید، دیگر دل و دماغ اینجا نوشتن نبود. رفتم توی بلاگ دات آی آر یک فضای جدیدی ساختم، دیدم حس نقل مکان و اسباب کشی هم ندارم. بعد هم که کلی از دوستان اینجا جلای وبلاگ نویسی کرده بودند و درگیر کار و زندگی زناشویی و بچه و مشغله های دیگر شده بودند و گفته بودند: «عمر وبلاگ و وبلاگ نویسی تمام شد!» و اگر هم به نوشتن ادامه دادند، رفتند پی محیط های دیگر، از فیس بوک بگیر تا اینستاگرام و این اواخر کانال های تلگرامی.
بالاخره آمدن و همه گیر شدنِ گوشی های هوشمند و شیوۀ ارسال خیلی آسان ترِ پست و نوشته نسبت به وبلاگ، کلی مزیت بود. فکرش را بکن، دیگر زحمتِ زیاد ورود به صفحۀ مدیریت و تنظیمات و نیاز به ادیت با موس و کیبرد را نداشته باشی و برای ارسال یک عکس یا صوتِ ساده مجبور نباشی بروی یک فضایی پیدا کنی و آپلود کنی و لینک بیاوری و خلاصه با کلی دنگ و فنگ پست را آماده کنی و یکهو همین که دکمۀ ارسال را میفشاری، وا بروی که کل زحمتت به باد رفت و نوشته پرید و فنا شد.
حالا با این ابزارها و محیط های جدید، تنها با چند انتخاب ساده و سریع، عکس و نوشته یا صوت ارسال میشود و کلی هم توی زمان صرفه جویی میکند.
تازه خیلی از نسل جدیدی ها با یک حالت تعجب و حتی ترحمی به آنهایی که هنوز در فضای وبلاگستان فارسی باقی مانده اند نگاه میکنند و بعضاً با لبخند و گاهی هم سوت زنان گذر میکنند که آدم خودش خنده اش میگیرد و نمیداند از این پیشکسوتی خوشش بیاد و پز بدهد یا گذر عمر یادش بیاید و حسرت بخورد. چه میدانم.
فکر میکنم به مایی که با وبلاگ جلو آمدیم و بعد هم گودر. که دل بستن توی نسل ما مفهوم بیشتری داشت و دل کندن سخت تر می نمود. فکر میکنم به بعضی از دوستانی که رفته اند و دیگر عمراً برگردند به این فضا برای نوشتن، که باز هم گاهی دلشان تنگ میشود، هرچند با بزرگ تر شدن ها، پخته تر شده ایم و اشتباهاتمان هم دیده ایم. فکر میکنم به دوستانی که رفته اند از وبلاگستان اما یا توی مجله ای مشغول به کار شده اند یا توی اینستاگرام، کپشن هایشان مثل پست های وبلاگ است (شاید خود من هم گاهی) یا کانال شخصی تلگرامی ساخته اند و چیزی شبیه وبلاگ را آنجا دارند و فقط کامنت و اشتراک گذاری نظرات و فید و این حرف ها ندارند، عوضش با یک گوشی توی دست، راحت کارشان را راه می اندازند.
واقعا اگر مطالب کانال های تلگرام، توی گوگل قابل سرچ شوند و امکان بک آپ گیری و مطالب طبقه بندی شده بشوند و بشود مطالب تاریخ خاصی را پیگیر شد (گویا تازگی کمی به این نزدیک شده) و امکانِ عنوان و نظر گذاری هم فراهم شود، فکر کنم رسماً جای این وبلاگ های ما را بگیرد، هرچند که امثال من هنوز دلبستگی ها و تعلق خاطرهایی به این فضا داشته باشیم (شاید به واسطه روح خاطره بازمان! چه میدانم!)
بگذریم. به هرحال، بعدِ اندی دلم خواست بیایم توی وبلاگم، فارغ از آداب و ترتیب های همیشگی که گاهی کلی دست و بالم را می بست، بنویسم و دکمۀ ارسال را بزنم و بروم تا وقتِ دیگری که بیایم.

* راستی توی اینستاگرام نسبتاً فعالم و دوستش هم دارم، هم به خاطر راحتی ای که بالا گفتم، هم جاذبه بصری اش، هم اینکه توی یک کادر ساده میشود ایام ماضی را به صورت تصویری مرور کرد، هم اینکه دوستان وبلاگی بیشتری آنجا هستند و خلاصه دفترچه خاطره نگاری مصوّآی ست برای خودش/م. اگر دوست داشتید میتوانید دنبال کنید. توی تلگرام هم همان همراهی شعر و نوشته ها را دارم و میآوریم، (و البته پیج اینستاگرام هم دارد) آنجا را هم اگر دوست داشتید، خوشحال میشوم همراهی کنید :)

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 0:50 توسط نجوا| |

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 21:54

صفحه بندی