يا مَنْ لا يُسْأَلُ إِلا عَفْوُه
بچه سال که بودم، بابا که ازم ناراحت میشد، دنیام سیاه میشد.
کار ِ خاصی نمیکردها. فقط میرفت تو قهر، سر-سنگین میشد و جز به ضرورت حرف نمیزد. من تب میکردم حتی!
داشتم فکر میکردم به رابطه با خدا، به سخـت تـرین عـذاب...
شک ندارم هیچ عذابی تو قیامت یا حتی تو این دنیا بدتر از روگردونی خدا از آدم نیست. آتیش جهنم و اینها، هیچ کدوم، هیــچ کدوم اندازه ی بی توجهی ای که خدا به آدم بکنه، نمیسوزونه.
فکرشو بکن؛ خدایی که هرجا کم آوردی، صداش کردی. هرجا از همه ناامید شدی، دلت به اون خوش بود و میدونستی هست، علناً بهت بگه: برو! دیگه کاری بهت ندارم!
دیگه اجازه ی حرف زدن با خودش رو بهت نده، چی میشه؟ دق میکنه آدم. نه؟
.
و ربّی! صَبرتُ علی عَذابِک، فَکَیفَ أصبِرُ عَلی فِراقِک؟
پروردگارم! اصلا بر فرض که بر عذابت شکیبایی کردم، چگونه بر فراق ت صبر کنم؟
وَ هَبنی صَبرتُ عَلی حَرِّ نارِک، فَکَیف أصبِرُ عَنِ النَّظرِ اِلٰی کَرامتِک؟
و گیرم، بر سوزندگی آتش ت صبر کنم، اما چگونه چشم پوشی از کرامت و کَرَم ت را تاب بیاورم؟
...
چه قدر این دعای کمیل خوب است... (جانم فدای امیرالمؤمنین که برایمان یادگار گذاشتش...)
* اون روزهای بچگی، وقتی بابا قهر بود، روم نمیشد خودم برم معذرت بخوام. به مامان میگفتم: «میشه به بابا بگید؛ بسه؟ من غلط کردم...» الان که مرور میکنم، فکر میکنم این واسطه قرار دادن ائمه هم شاید چیزی شبیه کار من بود. میدونستم حرف مامان رو زمین نمیندازه، اما ممکنه به خاطر ناراحتی ش از من، کمی دیرتر لبخندش به روم برگرده.
* عنوان از صائب تبریزی
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 1:53 توسط نجوا| |
برچسب:
نویسنده: حمید یوسفی