یا خالِق
پاییز سالهای دبستان، وقت برگشتنم از مدرسه به خانه، همه ی ذوقم این بود که پاها را جوری روی برگهای افتاده از درخت های چنار بگذارم که صدا بدهند... خِرچ
قدم ها را طوری تند و سریع و بلند و کوتاه برمیداشتم که هر قدم روی یک برگ قرار گیرد و صدای خِش خِش شان پیوسته و مداوم به گوشم بخورد.
بماند که روزهای بعد از باران را به خاطر همین دوست نداشتم، برگها تـَر بودند و صدایشان درنمیآمد و در عوض لج من را در میآوردند که هی باید میگشتم پیِ برگهای خشک تر.
خلاصه که یک بخش لذّتِ پاییزهای من همین قدم زدن روی برگ های زرد و نارنجی ِ زمین افتاده بود.

* عنوان از احمدرضا احمدی
* عکس را در پیاده روهای تهران گرفته ام. این عکس هم بعدتر دیدم، خوب بود.
نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 17:42 توسط نجوا| |
برچسب:
نویسنده: حمید یوسفی