خرید بک لینک

يَا مَنْ أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ ءٍ خَلَقَهُ

اپیزود اول
دو سه ساله بود*، ازش می پرسیدیم: متولد چه ماهی هستی؟ یه بادی به غبغب میانداخت و با همون لحن و ذوق کودکانه و یه افتخار خاصی میگفت: «متولد ماه بهــشتم...»
* محمدمهدی؛ قل کوچیکتر

اپیزود دوم
هنوز درست و حسابی به راه رفتن نیافتاده بود، یه روز صبح بلند شدیم دیدیم پاش کلی ورم کرده. ترسیدیم همه. بردنش دکتر، یادمه دو-سه روزی بیمارستان کودکان علی اصغر بستری بود. گویا بر اثر یه ویروس خاصی اونجور شده بود. بابا ما رو برده بود دم بیمارستان که خیالمون راحت شه چیزی ش نیست.
* محمدهادی؛ قل بزرگتر

اپیزود سوم
سرش به خطر بود*، از همون اول که از بیمارستان اومده بود خونه، یه بار رختخواب ها ریخته بود روش و داشت خفه میشد، یه بار پشت در مونده بود و این بار شبِ عاشورا بود و رفته بودیم هیئت. کنار محل هیئت یه پارک بود که ما بچه ها وسط یا بعد برنامه یه سر رفتیم اونجا بازی، یهو اومده بود جلوی تاب و پسره هم با همون شتاب زده بود بهش!
بابا دوید طرفش و بغلش کرد، بعداً میگفت که تو اون تاریک فقط یه عالمه خون دیده و فکر کرده که چشم...
شب بیمارستان بود و ابروش ۱۵بخیه رو و ۱۵ بخیه زیر خورده بود، اما باز خدا رو شکر که چشم آسیب ندیده بود.
صبح که اومده بود خونه اداهای بامزه ای درمیاورد که سابقه نداشت. نگرانی مون رو به خنده تبدیل کرد. (:
* محمدمهدی؛ قل کوچکتر

اپیزود چهارم
تازه راه افتاده بود*. شمال بودیم، روی سنگ فرش ها داشت راه میرفت، دقت کردم دیدم هرچند دقیقه یه بار میشینه و چهاردست و پا میشه و بعد دوباره بلند میشه و راه میره، رفتم جلو ببینم چرا.
دیدم به فاصلۀ سنگ فرش ها که میرسید، این کار رو میکرد که مبادا پاش گیر کنه اون وسط و بخوره زمین!
کلی روحم شاد شد از دیدنِ این حرکتش!! ((:
* محمدهادی؛ قل بزرگتر

اپیزود پنجم
تو مهدکودک بهشون آیه "کلوا واشربوا و لاتسرفوا" رو یاد داده بودن برای پرهیز از اسراف، به هرکی میرسید که ظرف غذاش رو تموم نمیکرد یا تو موضوعی داشت اسراف میکرد که متوجه میشد، سریع با یه لحن کوبنده و توبیخ داری میگفت: «کُلوا و اشربوا و لاتُسرِفوا»
* محمدمهدی؛ قل کوچیکتر

اپیزود ششم
خیلی کم سن و سال بود اما اصرار داشت که تو سفرهای بابا همراهش باشه*. کلا به بابا و مامان از همه مون وابسته تر بود و همیشه میخواست تو بغل و پیششون باشه.
تو خیلی از بازدیدها و مأموریت های دهۀ هفتاد که بابا مدیر اجرای طرح های سازمان صنایع بود، همراه بابا بود.
بابا تعریف میکنن که اولش اتمام حجت میکردم که: «نگی خسته شدم ها! طفلک هم همیشه همراه و ساکت بود. فقط یه بار تو یکی از بازدیدهای چوب و کاغذ مازندران گفت: بابا اینجا کی میخواد تموم بشه؟!
دیگه منم به همکارا گفتم؛ صدای این بچه هم دراومد. بجنبید دیگه :) »
جالب بود که حتی سالها بعد هم که رفتیم کل پروسه تولید کاغذ رو به خوبی به یاد داشت.
* محمدهادی؛ قل بزرگتر

اپیزود هفتم
همیشه یه کیف کوچیک چمدونی با خودش داشت که توش کلی خرت و پرت بود و نمیدونستیم چیه و از خودش جدا نمیکرد.
همین چمدون یه بار به کار همه مون اومد. از شمال میومدیم و لاستیک زاپاس پاترول از جایگاهش خارج شد و سفت نمیشد. یه طناب از چمدونی به بابا داد و لاستیک رو سفت کردن و راحت رسیدیم تهران.
* محمدمهدی؛ قل کوچکتر

اپیزود هشتم
همکار مامان دستش رو میگرفت و می برد زیر بارون بهار و با هم قدم میزدن. یه خانوم معلم با یه پسرک سه چهار ساله. براش بستنی میخریده و تو بارون قدم میزدن.
شاید همون خاطره و حس کودکی اینطور عاشق بارونش کرده. روحش تازه میشه.
* محمدهادی؛ قل بزرگتر

اپیزود نهم
اصرار داشت* صف اول نماز جماعت بشینه. پیرمردها اعتراض کرده بودن که؛ «چه معنی داره؟! نماز ملت غلط میشه! بچه که صف اول نمیشینه و نباید بشینه!»
اما کوتاه نمیومد.
حاج آقا به پیرمردها گفته بود: «کاری باهاش نداشته باشید. هرجا دوست داره بشینه!»
مطمئنم این رفتار حاج آقا خیلی خوب و مؤثر بوده تو مسجدی شدنش. خدا خیر بده این روحانیون اینطوری رو.
* محمدمهدی؛ قل کوچیکتر

اپیزود دهم
برعکس مهدی که باید کلی ناز و نوازشش میکردن تا یه شیشه شیر رو کامل بخوره، هادی راحت میخورد و دردسر نداشت، همین بود که راحت تر وزن میگرفت و بقیه از رو شوخی یا هرچی، هی میگفتن: «حق مهدی رو خورده» یادمه که از همون بچگی خوشم نمیومد از این تعبیرشون ولی خب چیزی هم نمیتونستم بگم.

اپیزود یازدهم
مکبّر مسجد بودن. (ازین برخورد بعضی مساجد خوشم میاد که به بچه ها میدون میدن.)
بچه های کوچیکتری که میخواستن مکبری کنن رو اینا مدیریت میکردن و نوبت میدادن.
وقت هایی که تو صف نماز بودم و صدای مکبر برام آشنا بود (یکی از دوقلوها) کلی قند تو دلم آب میشد....
مسجدی ها، بابا رو به اسم بابای دوقلوها میشناختن و اینطور تحویل میگرفتن :))

اپیزود دوازدهم
۷-۸ ساله بودن که به اتفاق جمع زیادی از فامیل و بابا و مامان رفتن کربلا. اون وقتا هنوز صدام ملعون تو عراق بود. از مرز که میخواستن رد بشن، کتاب های درسی ای که با خودشون برده بودن رو تحویل گرفته بودن؛ چون عکس امام خمینی اولش بود. اینا هم کلا خوشحال که یه هفته خلاص! :))
کوچیکترین زوار جمع، اینا بودن. ویلچر هل میدادن. آب میرسوندن دست تشنه ها و ....
بزرگترا حتما خاطرات خوبی ازشون دارن :)

اپیزود سیزدهم
از کربلا براشون عبا گرفته بودن و با خودشون آورده بودن. ظهرها میانداختن رو دوش شون و میدویدن سمت مسجد. تصورش رو کنید، یه پسربچه ی ۷-۸ ساله، با اون قد و قامت و یه عبلی قهوه ای قد خودش که داره تو خیابون میدوئه و باد لای عبا پییده. صحنه بامزه ای بود :)

اپیزود چهاردهم
تابستون کلاس اولشون بود گمونم، تو خونه فوتبال و توپ بازی کرده بودن و خورده بود یه گلدون تو پذیرایی شکسته بود. با همون دستخط شکسته، رو یه تیکه کاغذ نوشته بودن:
«مامان! ببخشید، ما نمیخواستیم گلدون رو بشکنیم! »
نامه رو یه جور گذاشته بودن که مامان ببینه. بعدم قایم شده بودن تو پله های پشت بوم و درِ راه پله رو قفل کرده بودن.
یه استیصال خاصی تو کلمه ها موج میزد ولی ما پهن زمین شده بودیم از خوندن نامه شون و هنوزم یادش شیرینه :))

اپیزود پانزدهم
کلاس اولی بودن، یه روز مهدی شاکی و ناراحت اومده بوده خونه که؛ خانوم(معلم)مون، هادی رو بیشتر از من دوست داره، لغت هایی که اول ش "هـ" داره رو بیشتر میگه.
مامان فرداش رفته بود مدرسه با معلم شون صحبت کنه، بیچاره برگشته بود گفته بود: آخه من چی کار کنم؟! تو کلاسم سه تا دوقلو دارم!!!
:))

اپیزود شانزدهم
اول راهنمایی بودم و مامان معلمم بودن.
دوقلوها همه ش چهارساله شون بود. یه بار مامان با خودشون آورده بودنشون مدرسه.
رفته بودن با پسر بابای مدرسه به بازی. اومده بودن پشت پنجره کلاس ما. من همه ش حواسم بهشون بود. اتفاقا اون ساعت تاریخ داشتیم و مامان سر کلاس مون بودن.
پسر آقای پهلوان رفت بالای پله های پشت بوم، هادی و مهدی هم دنبالش رفتن بالا. اما وقت پایین اومدن تازه ارتفاع و ترس افتادن به چشم هادی اومده بود و نشسته بود همون بالا. (پله ها از اینا بود که بین شون خالی ئه و پایین دیده میشه)
اجازه گرفتم و رفتم بغلش کردم و آوردمش پایین :)

اپیزود هفدهم
سال هفتاد و چهار مامان و بابا رفتن حج واجب. یک ماه قرار بود نباشن پیش ما. دقیقاً شبی که داشتن میرفتن، خانوم جون و آقاجون از امریکا برگشتن و قرار بود اون یک ماه اونا مراقب ما باشن. دوقلوها هنوز شیشه شیرهاشون رو داشتن. خانوم جون که اومده بود؛ خبر نداشت و فکر کرده بود دیگه نباید شیر با شیشه بخورن و مامانم اشتباهی شیشه ها رو هنوز جمع نکرده. طفلی ها تو اون یه ماه هم فراغ مادر بهشون وارد شد و هم یکباره از شیشه شیر گرفتن :))

اپیزود هجدهم
سال هفتاد و نه بود که بیشتر خانواده رفتیم مکه. فقط اخوی بزرگتر و دوقلوها موندن. اینا هم با هم و با قطار رفته بودن مشهد. بماند که توی مشهد مهدی گم شده بود و محمد اشکش دراومده بود از استرس و مسئولیت که جواب مامان اینا رو چی بده. بعد که رفته بود دفتر گمشدگان، گفته بودن یه بچه تو نمازخونه خوابش برده. کاملاً حس میکنم که دیدنش چه قدر حس خوب داشته براش.

اپیزود نوزدهم
با یکی از دوستان خانوادگی عید رو رفته بودیم خوزستان. همونجا اوریون گرفتن. پسر اون دوست خانوادگی هم که همبازی شون شده بود، اوریون گرفت. قیافه هاشون بامزه شده بود و تلاش بی فایده دوست پدر که پزشک بود، برای عدم فعالیت و راه نرفتن شون و بازی شون دیدنی بود.

اپیزود بیستم
اختلاف سنی ش با برادر بزرگترم تقریبا دوازده سال بود. یعنی وقتی محمد برای کنکور میخوند، اینا هنوز شش سال رو پر نکرده بودن. تو تکنیک های موفقیت، اومده بود که هدف بزرگ انتخاب کنید و بزنید به دیوار تا بتونید گام های بلند بردارید. محمد هم روی دیوار اتاقش زده بود: رئیس جمهور آینده!
یه بار مهدی با محمد دعواش شده بود، رفته بود رو صندلی وایستاده بود که قدش بلند بشه، دستش رو مشت کرده بود و با صلابت شعار میداد: مرگ بر رئیس جمهور آینده!!
همه پخش زمین بودیم از خنده!

اپیزود بیست و یکم
شاید سوم راهنمایی یا اول دبیرستان بودن. رفته بودیم ماهشهر، یه پارک بزرگ داشت که یه پیست دوچرخه هم داشت، منم که عاشق دوچرخه سواری. از بابا خواستم اجازه بده سوار شم و برامون دوچرخه بگیره. فقط یه جاهای پیست تاریک میشد. من و خواهر که نشستیم، هادی به مهدی گفت که شما از جلوی دخترا برید و من از عقب حواسم هست. یه لحظه تو دلم گفتم: عه! چه داداش هام بزرگ شدن!

اپیزود بیست و دوم
دانشجوی شهرستان بودم. بعد دو هفته که امتحان هام بود و نیومده بودم، برگشته بودم تهران. فهمیدم که هفته شهدای مدرسه شون هست که من هم خیلی دوست داشتم. از میدون آزادی مستقیم اومدم سمت مدرسه شون. توی نمایشگاه دیدمش، با ذوق اومدم بغلش کنم، یهو سرش رو انداخت پایین و سرم رو بوسید و آهسته گفت: بچه ها اینجان! خنده م گرفته بود. این حساسیت های نوجوون ها همیشه هست و من حواسم نبود.

اپیزود بیست و سوم
یه سری اتفاقات تو خونه افتاده بود که حال من سر جاش نبود. اون روزها رفته بود عمره دانشجویی. یادمه پیغام هایی که برام میفرستاد و اظهار نگرانی هاش و اعلام اینکه اونجا برام دعا میکنه، تو اون شرایط خیلی کمک بود و آرومم میکرد. خیلی جاها عوض اینکه خواهر بزرگتر به حکم بزرگتری و خواهری براش خیر داشته باشه، اون بوده که به خواهرش لطف داشته و کمک حالش بوده...

اپیزود بیست و چهارم
خیلی از سفرهای خانوادگی ما، زمینی و با ماشین بوده. از یه جایی به این ور، اغلب ترجیح میدم تو ماشینی باشم که دوقلوها هستن. با هم هم ساز و هم رأی تریم. حدیث کساء گوش میدیم، گپ میزنیم، شعر و مداحی میخونیم و میشنویم... و من ذوق میکنم برای داشتن شون و خدا رو شکر میکنم.

اپیزود بیست و پنجم و آخر
اون وقتا سونوگرافی و تشخیص جنسیت جنین و اینا مثل الان ها نبود و گاهی دچار خطا میشد.
دکترا گفته بودن؛ چون مادرشون هم دوقلوی دختر-پسر بوده، پس حتماً اینا هم دختر و پسر هستن!
ما هم به همین هوا کلی ست دخترونه-پسرونه حاضر کرده بودیم. صورتی و آبی...
اسم هم انتخاب کرده بودیم حتی: مهدی و مهدیه!
دنیا که اومدن، صبحِ سی امِ اردیبهشت بود. ظهر که از مدرسه میومدم یه سر رفتم پارکِ اقاقیا که دو تا شاخه گلِ سرخ بچینم واسه وقتی که مامان میاد.
وقتی رسیدم خونه، هنوز نرسیده بودن اما دوقلوها دنیا اومده بودن و خبر رسیده بود خونه. اونجا بود که تازه فهمیدم به جای یه خواهر و برادر صاحب دوتا داداش شدم.
خونه که آوردنشون تازه فهمیدم همه دوقلوها شبیه به هم نمیشن!
همون روز اسم های جدید انتخاب شدن و مزیّن شدن به القاب امام دهم و امام دوازدهم، با یک "محمد" بر سرشون.
سی امین روز اردیبهشت ماه بود که خدا همزمان دو تا داداش به ما و دوتا نعمت به پدر و مادرمون داد.
شدن آخرین بچه های خونه.
ان شاء الله همیشه سلامت و موفق باشن و حق پشت و پناه شون باشه.
تحت عنایات ویژه ائمه اطهار علیهم السلام و سرباز امام عصر بشن.
.
اینم بگم که این اپیزودها رو اولین بار زمان گودر نوشتم، در حد هفت تا! اما هرسال کمی بهشون اضافه شد و امسال خواستم اینجا بیارمشون، میخواستم به عنوان هدیه تولد حتی تقدیم بشه که نشه، به هرحال بیست و چهارتا آوردم به سالِ سن شون، وگرنه که قطعاً خیلی خیلی بیشتر از اینها خاطره و حرف دارم و تازه اینها فقط از نگاه من بوده و هست. دعا کنید برای عاقبت بخیری و در صراط مستقیم قدم زدن و خوشبختی و سلامت شون.

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 20:42

صفحه بندی